با کلمه هایی که خود ابداعشان خواهم کرد
تو را می خوانم
تا تنها من باشم که صدایت می کنم
تا تنها تو باشی که صدایم را می شنوی!
برچسبها: حکایت و حال
• یادداشتهایی پیرامون هنر
با کلمه هایی که خود ابداعشان خواهم کرد
تو را می خوانم
تا تنها من باشم که صدایت می کنم
تا تنها تو باشی که صدایم را می شنوی!
ترجیح می دهم بیشتر با چنگ و دولاچنگ سروکار داشته باشم تا با مردم.
ایمُجن هولست (۱۹۸۴-۱۹۰۷)
روایت نجواهای مادران برای فرزندان
نجواهایی از درد و رنج روزگار کهن
روزگار یورش و فراق
چه بر سرت آمده سرزمینم ؟
نواهایت کجا خفته مانده اند ؟
کجا مانده اند روایتگران کهن قصه های موسیقی ؟
نفس های در سینه مانده را کدام ساز فریاد زند ؟!
غرور مانده در پنجه را کدام ساز زخم خورَد ؟!
هزار هزار حرف ِ مانده در گلوی خشک شده ی این نواها
نواهایی از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب این سرزمین
سرزمین فریادها و نجواها.
هزاران حرف ِ مانده در دستان پیر و از رمق افتاده ی این روایتگران خاموش.
من چه کنم با این همه خاموشی ؟
نور از کجا آورم تا نتیجه جهان به ظلام نینجامد ؟
من چه کنم با این همه خاموشی ؟
بر سر گور خفتگان کدامین نغمه را سر کنم ؟
خفتگانی که هر یک جاودانه هایی را در سینه خود جا گذاشتند.
من چه بگویم ؟
من چه بنوازم ؟
من چه کنم با این همه خاموشی ؟
پی نوشت
در روز تولدم نشستم و برای نواهای خاموش مانده ی سرزمینم چیزَکی نوشتم تا لااقل خودمو آروم کرده باشم.
و روز
یک بار دیگر به خاموشی می گراید
چرخ ها و کارها
خُرناس ها و بدرود ها خاموش می شوند
و این تنها ماه است که در مرکز صفحه سپید خود
از ستون های بندرگاه حمایت می کند.
و دستان تو پیش می روند
تا شبی دیگر را برای شروعی دوباره بسازند.
ای شب !
ای جزیره محصور میان رودخانه های هزار توی
بر من بتاب تا چون پیاله ای از خاکستر لاهوت
قطره ای باشم در تپش رودخانه ای
رودخانه ای بلند و آرام.
پابلو نرودا
![]()
آدم ها و قصه هایشان هر کدام نغمه ای دارند. یکی پر تلاطم و بی قرار یکی آرام و بی هیجان. هر کدام برای خود قصه ای دارند و در هر قصه دنیایی از آرزوها و حال ها. یکی در آرزوی رسیدن و دیگری در آرزوی نرسیدن. یکی در فکر تولد کودکی از تبار ِ خود و دیگری در آرزوی مرگ کسی و یا حتی خود ...
به گمانم هر آدمی قصه ای است بر پیکره ی زندگی اش. خواه کوتاه یا طولانی. خواه بد یا خوب . و این جهان خواه کوتاه باشد یا طولانی خواه بد باشد یا خوب سوناتی است که برای تنهایی نوشته شده است.
پ.ن
نوشته بالا مقدمه ای بود که بر موسیقی فیلم سونات پاییزی (اینگمار برگمان) نوشتم. اگر فرصتی دست دهد همین جا یا جایی دیگر منتشر می شود.

من از روز
آمده ام
و به شب رسيده ام
و از شب
به کجا
خواهم رفت؟
"بيژن جلالي"
----------------------
• به ياد تئو آنجلوپلوس ; اویی که قاب هايش تنهايي جهان را معنا بود.
در چنین گیر و دار ترس و نفرت که احتیاط نفس ها را در سینه حبس می کند,آیا باید مثل همه ریا کاران در آستین مرقع پیاله پنهان کرد؟ نه , باید خرقه را با اشک از لکه های می شست , باید گریه کرد بر این روزگار که موسم ورع و روزگار پرهیز است !
از کوچه رندان – عبدالحسین زرین کوب
هیچ جنگی جنگ نیست , وقتی برادری برادر خود را می کشد .
دیالوگ مارکو - فیلم زیرزمین (امیر کاستاریتسا)
قریحه آفرینشگر فقط در حرکت بین جاذبه های متضاد می تواند جوهر خود را که پویایی است حفظ کند و خود را با دنیایی که یک نواخت , بی تحرک و مومیایی شده نیست هماهنگ سازد.
از کوچه رندان – عبدالحسین زرین کوب