التماس دعا , خوش به سعادتتون که میرین روضه , جاتون وسط بهشته
, ما که دنیامون شده آخرت یزید , کیه ما رو ببره روضه , مجید آقا تو رو
چه به روضه , روضه خودتی , گریه کن نداری , والا خودت مصیبتی .
( مونولوگ بهروز وثوقی در شاهکار علی حاتمی فیلم سوته دلان )

اين مطلب اداي ديني است به استاد فقيد جناب آقاي علي حاتمي که به
سالگرد وفات ايشان نزديک ميشويم .
چندي پيش در باب موضوعي سخن از سينماي موزيکال رفت و بنده در آن
بحث سبقه سينماي موزيکال را در ايران بررسي کردم اما شرح و
مقدمات آن را قرار شد در وبلاگ قرار دهم ....
در پايان مطلب قطعات آوازي فيلم " حسن کچل " را براي درک هرچه
تمامتر در اختيار علاقه مندان قرار داده ام .
مقدمه اي بر سينماي موزيکال
نقش موسيقي در سينماي صامت
اوايل قرن بيستم , سينماي رايج در اروپا و آمريکا سينماي صامت بود .
در اين نوع سينما بدليل نبود صنعت صدا سناريست و کارگردان نقش
بازيگران را بدون تکيه داشتن بر گفت و گو ها مينوشتند و به عبارت
ساده تر گفت و گو از نوع بياني نقش اوليه براي ارتباط شخصيت ها
نبود و کارگردان بالتبع عوامل ديگر را در درون مايه فيلم براي حفظ
ساختار دراماتورژي قدرتمند جلوه ميداد .
آن دو عامل : 1. ايجاد فضاي بدون گفت و گو 2. موسيقي
اين دو امر مهمترين عامل در سينماي صامت گرديد .
مورد اول عامل فوق العاده مهم بدليل حفظ کنش بين شخصيت ها
والقاي آن حس به مخاطب بود و عامل دوم که نقش سازنده و عنصري
کليدي در سينماي صامت به حساب ميرفت ; موسيقي
موسيقي کنش و ارتباط بين بازيگران را تقويت ميکرد و در حفظ ساختار
روايي داستان در سينماي صامت عامل مهمي محسوب ميشد .
سينماي صامت مقدمه ساخته شدن فيلم هايي گشت که تا امروز
منتقدين و مفسرين از آنها به خوبي ياد کرده اند آثار مک سنت
( استاد چارلي چاپلين ) و کمدي هاي اسلپ استيک وي
, آثار چاپلين , آثار پورتر , ژرژ ملی سر , جیووانی پاسترونه ,
تولد یک ملت اثر فاخر گریفیث .
( برای ادای دین به چند کارگردان کلاسیک روس نیز اشاره ای
گذرا میکنم :
ژیگا ورتوف , سرگئی آیزنشتاین , پودوفکین , الکساندر داوژنکو )
پس از جنگ خانمان سوز اول جهاني و ورود صدا به هنر سينما ,
موسيقي جايگاه خود را بر پرده نقره اي نيز تثبيت کرد.
سینمای موزیکال
در نیمه دوم قرن بیستم نوع نگاهی بین سینماگران اروپایی و آمریکایی
شکل گرفت و آن مقدمه ای برای رشد سینمای موزیکال گشت .
نگاه مزبور بر این پایه بود که , موسیقی و وزن ملودیک را پایه و اساس
گفت و گوی بین بازیگران قرار دادند و فضای روایی اثر را موسیقایی
نمودند . در این نوع سینما ادبیات روایی فیلم , ادب عامه پسند را تشکیل
میداد بر این پایه بود که قصه سرایی موزیکال به منصه ظهور رسید .
بنابر بر دو دلیل :
۱. تولد سینمای موزیکال و ۲. رفرم زندگی اجتماعی سیاهان
و پایه ریزی سبک جاز .
موسیقی جاز رخنه در درون سینمای موزیکال کرد و تلاقی قرینی
را با هم ایجاد نمودند و نتیجه این امر تا به عصر حاضر
ادامه داشته است .
سینمای مولف حاتمی و سینمای موزیکالیته
قصد من زمانیکه قلم بدست گرفتم , ادای احترامی به سینمای حاتمی
بود و و قتی در مطالعاتم پی به این مطلب بردم که اساسا سینمای
موزیکال ایران به پیش و پس از حاتمی تقسیم میشود , جایی برای
تامل یافتم مبنی بر این امر که اولین اثر حاتمی آغازی مناسب
برای دو چیز بود :
۱. سینمای شاعرانه و ۲. شروع رویکردی با نام سینمای موزیکال
( که بنا بر اعتقاد بنده پس از حاتمی از سینمای ایران رخت بر برست)
حاتمی جزو دسته سینماگرانی بود که آغاز گر موجی نو و دیدگاهی
کردن هنر هفتم بود , وی بی قاعدگی سینمای پیشین(فیلم فارسی)
را پس زد و چهارچوبی را بنا نهاد که سال ها بعد به عنوان سینمای
شاعرانه حاتمی بر سر زبان محققین و مفسرین امر جاری شد .
یکی از مهمترین عناصری که بافت سینمای حاتمی را پر طمطراق
جلوه میدهد :
استفاده آگاهانه از ادبیات عامه است در واقع حاتمی با دست یازیدن به
قصه پردازی عامه( Pulp Fiction ) سینمای قصه گوی
خود را وسعت بخشید .
( وی در محله ای در جنوب شهر متولد شد با فرهنگ ساختاری کوچه
و بازار خو گرفت , به عمق موسیقی شنیداری مردم پی برد
و با ادبیات فاخر عامه بزرگ شد )
بر میگردیم به دو نکته ای که در ابتدای نوشتارم اشاره کردم
۱. شاعرانگی سینمای حاتمی
در بدو امر چه تعریفی میتوانیم برای این نوع سینما عرضه کرد ؟
آیا حاتمی واقعا شاعر بود ؟
یا بدلیل نثر آهنگین و کلام پخته و شیوای او این نام به او وام نهاندند ؟
تعریفی را که من میتوانم برای این موضوع بیان کنم , اینست که
۱. گفت و گوهای بازیگران کوتاه و اقناع کننده است و گاه با دقت میتوان
نثر مسجع آنرا دریافت .
" فیلم کمال الملک - از قول مظفرالدین شاه : تمام عمر ما به ولیعدی
گذشت تجربه ای در شاهی نداریم "
۲. بار معنایی سنگینی را در یک عبارت خلاصه جا میدهد
" فیلم حسن کچل - راوی : ... چی بگم نون گندم مال مردم اگه بود
نمیرفت از گلو پایین به خدا ...."
یا
" . برکت داشت پولا پول به جون بسته نبود آدم از
دست خودش خسته نبود .."
" فیلم طوقی - از قول دایی : خاک به امونت خیانت نمیکنه ."
۳. ضرب المثل ها و کنایات و متل ها را درقالب ادبیات ساختاری
بیان میکرد .
" فیلم بابا شمل - راوی : یه گذر هست تو ناف گذر , یه آب انباری هس ,
این آب انبار نگین هست و گذر انشگتر , شیکمش دریا و آب خوش
خوراکی داره , آب خوش طعم و پاکی داره , این گذر راه میون بر دو تا
محله است , توی هیچ کدوم از این دو تا محله ام آب انباری نیس
, زنا با کوزه و مردا با دلو , درویشا با کشکول , سقاها با مشکا
, بچه ها با مشتها آب میبرن , آب میخورن , گدا و اعیون و همه
پیر و جوون , زنای بچه بغل ,
دعا میکنن همه شون به آب انبار محل ."
فیلم مادر - از قول مادر ( سکانس پایانی )
" موقع بدرقه اس البته مونده به اومدن قطار , میگه خوش آن کاروانی
که شب راه طی کرد اول صبح به منزل رسیدن عالمی داره . حال نماز
صبح , امید روز تازه , گفتم که من با قطارشب عازمم , صدای پای قطار
میاد . بانگ جرس , آوای چاووشی , قافله پا به راهم ."
آگاهی داشتن از سینمای حاتمی پی بردن به فرهنگ معاصر و موسیقی
کلام است و تقویت این دیدگاه موجبات تقویت پایه های سینمای آگاهانه
ایران است.
در اولین فیلم پایه گذار سینمای موزیکال میبینیم , دیالوگ هایی که بین
بازیگران رد و بدل میشود از جنس شعر است که موسیقی دستگاهی
ایران به کمک بیان هرچه تمامتر آن آمده ...
پایان
-----
پاییز هزار و سیصد و هشتاد و هفت
[ برای دانلود قطعات آوازی فیلم حسن کچل به
ادامه مطلب مراجعه نمایید ]
ادامه مطلب...
پیش از ارائه مقاله ای درباره حاتمی و سینمای موزیکال که در حال
به اتمام رساندن آن هستم , تصمیم را براین گرفتم که یکی از
داستان های جیمز جویس به نام " گل " را ارائه نمایم ...

مدیرهی موسسه به ماریا مرخصی داده بود تا پس از تمام شدن عصرانهی زنها برود، و ماریا مشتاق رفتن به جشن بود. آشپزخانه از تمیزی میدرخشید: آشپز گفته بود آدم میتواند خودش را در کتریهای بزرگ مسی ببیند. آتش روشن و مطبوع بود، و روی یکی از میزهای کناری، چهار کیک کشمشی قرار داشت. کیکها به نظر نبریده میآمد. اما اگر آدم نزدیک تر میرفت، میدید که به صورت برشهای دراز ضخیم یکسانی بریده شدهاند و برای تقسیم، هنگام خوردن عصرانه، آماده شدهاند. ماریا خودش آنها را بریده بود.
ماریا موجودی بود بسیار ریز نقش، اما بینی و چانهی خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی، اما همیشه تسلیبخش حرف میزد: "بله، عزیزم"، "نه، عزیزم" و همیشه وقتی زنها سر طشتهای رختشوئیشان به هم میپریدند، به سراغش میفرستادند و او همیشه موفق میشد آشتیشان بدهد. یک روز مدیرهی موسسه به او گفته بود:
ـ ماریا، تو آشتیدهندهی محشری هستی.
و معاون مدیره و دو تا از خانمهای اطوکش کر و لال هم این تعارف را شنیده بودند. جینجر مونی همیشه میگفت اگر بهخاطر ماریا نبود چه بلاهایی که به سر اطوکش ورپریده نمی آوردم. همه حاطر ماریا را خیلی می خواستند.
زنها عصرانهشان را در ساعت شش میخوردند و ماریا میتوانست پیش از ساعت هفت راه بیفتد. از بالزبریج تا پیلار بیست دقیقه؛ از پیلار تا درامکاندا بیست دقیقه؛ و بیست دقیقه هم برای خرید. بنابراین پیش از ساعت هشت آنجا میرسید. کیفش را که قلابهای نقرهای داشت باز کرد و دوباره کلمات "هدیهای از بلفاست" را خواند.
علاقهی زیادی به این کیف داشت، چون پنج سال پیش آن را جو که با الفی در سفری به مناسبت دوشنبهی نزول روحالقدس(1) به بلفاست رفته بود، برایش آورده بود. در کیفش دو سکهی پنجشلینگی بود و چند پشیز مسی. پس از پرداخت کرایهی تراموا پنجشلینگ برایش باقی میماند. با آوازخوانی همهی بچهها چه شب خوشی میشد! تنها آرزویش این بود که جو مست و خراب به خانه نیاید. مشروب که میخورد آدم دیگری میشد.
ادامه داستان را در ادامه مطلب پیگیری نمایید ...
----------------------
* حاتمی و سینمای موزیکال در پست بعد
* داستان تلخون اثر صمد بهرنگی به همراه نقد آن در پست بعد
* داستان فاخر "پس از مجلس رقص" اثر لئو تولستوی در پست بعد
ادامه مطلب...
" گل سرخی برای امیلی "
A Rose For Emily
برگردان: نجف دريابندري

وقتي که ميس اميلي گريرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشييع جنازهاش رفتند. مردها از روي تاثر احترامآميزي که گويي از فروريختن يک بناي يادبود قديم در خود حس ميکردند، و زنها بيشتر از روي کنجکاوي براي تماشاي داخل خانة او که جز يک نوکر پير - که معجوني از آشپز و باغبان بود - دستکم از ده سال به اين طرف کسي آنجا را نديده بود.
اين خانه، خانة چهارگوش بزرگي بود که زماني سفيد بود، و با آلاچيقها و منارها و بالکونهايي که مثل طومار پيچيده بود به سبک سنگين قرن هفدهم تزيين شده بود، و در خياباني که يک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهاي پنبه دستدرازي کرده بودند حتي يادبودها و ميراث اشخاصي مهم و اسم و رسمدار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانة ميس اميلي بود که فرتوتي و وارفتگي عشوهگر و پا برجاي خود را ميان واگونهاي پنبه و تلمبههاي نفتي افراشته بود –وصله ناجوري بود قاتي وصلههاي ناجور ديگر.
و اکنون ميس اميلي رفته بود به مردگان مهم و باصلابتي بپيوندد که در گورستاني که مست بوي صندل است ميان گورهاي سرشناس و گمنام سربازان ايالت متحده و متفقين که در جنگ جفرسن به خاک افتادند، آرميدهاند.
ميس اميلي در زندگي براي شهر بهصورت يک عادت ديرينه، يک وظيفه، يک نقطة توجه، يا يکنوع اجبار موروثي درآمده بود؛ و اين از سال 1884، از روزي شروع ميشد که کلنل سارتوريس شهردار -همان کسي که قدغن کرده بود هيچ زن سياهي نبايد بدون روپوش به خيابان بيايد- ميس اميلي را از تاريخ فوت پدرش به بعد براي هميشه از پرداخت ماليات معاف کرده بود. نه اينکه ميس صدقه بپذيرد، بلکه کلنل سارتوريس داستان شاخ و برگداري از خودش درآورده بود، بهاين معني که پدر ميس اميلي پولي از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظ صرفهاش ترجيح ميداد که قرضش را به اين طريق بپردازد. البته چنين داستاني را فقط آدمي از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوريس ميتوانست از خودش بسازد و فقط زنها ميتوانستند آن را باور کنند.
وقتي که آدمهاي نسل بعدي، با طرز تفکر تازة خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، اين قرار مختصر نارضايي ايجاد کرد. اول سال که شد، يک برگ ابلاغية ماليات توسط پست براي ميس اميلي فرستادند.
ماه فوريه آمد و از جواب خبري نشد. آنوقت يک نامة رسمي به او نوشتند و ازش خواهش کردند که سرفرصت سري به مقر «شريف» بزند. يک هفته بعد خود «شريف» يک نامه به او نوشت و تکليف کرد به ديدنش برود، يا اينکه اتومبيلش رابراي او بفرستد. در پاسخ يادداشتي دريافت کرد که روي يک برگ کاغذ کهنة قديمي به خط خوش ظريف و روان، با جوهر رنگ باختهاي نوشته شده بود؛ به اين مضمون که ايشان ديگر از منزل بيرون نميروند. برگ ابلاغية ماليات هم بدون شرح و توضيحي به يادداشت ضميمه شده بود.
انجمن شهر جلسة مخصوصي تشکيل داد. هيئتي مامور ملاقات با او شد. اعضاي هيئت رفتند و در زدند. دري که هشت يا نه سال يا بيشتر بود که کسي از ميان آن نگذشته بود -از همان زماني که ميس اميلي تعليم نقاشي چيني را ترک کرده بود. همان پيرمرد سياهي که نوکر ميس اميلي بود. اعضاي هيئت را به داخل سالن دنج و تاريکي راهنمايي کرد. از اين سالن يک پلکان بهميان تاريکيهاي بيشتري بالا ميرفت. بوي زهم گرد و خاک و پان ميآمد. بوي سرد و مرطوبي بود. پيرمرد سياه آنها را به سالن پذيرايي راهنمايي کرد.
سالن با مبلهاي سنگيني که روکش چرمي داشتند آراسته شده بود. وقتي که سياه پردة يکي از پنجرهها را کنار زد ديدند که چرم مبلها ترکترک شده است. و وقتي که نشستند، غبار رقيقي آهسته و تنبلوار از اطراف رانهايشان بلند شد و با ذرات بطية و تنبل خود، در تنها شعاع آفتاب که از پنجره ميتابيد دور خود پيچ و تاب خورد. تصوير مدادي ميس اميلي در يک قاب اکليلي تاسيده، روي سه پاية نقاشي گذاشته بود.
وقتي که ميس اميلي وارد شد آنها از جا پا شدند. ميس اميلي زن کوچک اندام چاقي بود که لباس سياه تنش بود. زنجير طلايي نازکي تا کمرش پايين ميآمد و زير کمربندش ناپديد ميشد. به يک عصاي آبنوس که سر طلايي تاسيدهاي داشت تکيه داده بود و شايد به همين جهت بود که آنچه در ديگري ممکن بود فقط فربهي برازندهاي باشد، در او چاقي و لختي مينمود. بدنش ورم کرده به نظر ميرسيد، مثل بدني که مدتها در اعماق تالاب راکدي مانده باشد. رنگش هم همانطور سفيد و بيخون بود.
چشمهايش ميان چينهاي گوشتالوي صورتش گم شده بود. وقتي که اعضاي هيئت، پيغام خودشان را بيان ميکردند، چشمهايش به اين طرف و آن طرف حرکت ميکرد. مثل دو تکه ذغال بود که تو يک چانه خمير فروکرده باشند. ميس اميلي به آنها تعارف نکرد بنشينند، همينطور تو درگاه ايستاد و آرام گوش داد، تا آن کسي که حرف ميزد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد.
بعد صداي تيکتيک يک ساعت نامرئي که شايد بهدُم همان زنجير طلايي آويزان بود به گوشش رسيد.
صداي ميس اميلي خشک و سرد بود: «من در جفرسن از ماليات معافم. اين را کلنل سارتوريس به من گفته است. شايد شما بتوانيد با مراجعه به سوابق موجود خودتان را قانع کنيد.»
«ولي ميس اميلي ما به سوابق مراجعه کردهايم. ابلاغيهاي به امضاي شريف از ايشان دريافت نکردهايد؟»
ميس اميلي گفت: «چرا من کاغذي دريافت کردهام. شايد ايشان به خيال خودشان شريف باشند... ولي من در جفرسن از ماليات معافم.»
«اما دفاتر خلاف اين را نشان ميدهد. ما بايد توسط...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد. من در جفرسن از ماليات معافم.»
«ولي ميس اميلي...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد.» (کلنل سارتوريس تقريبا ده سال بود که مرده بود.)
«من در جفرسون از ماليات معافم. توب!»
پيرمرد سياهي ظاهر شد. «اين آقايان را به بيرون راهنمايي کن.»
ادامه داستان و همچنین متن به زبان انگلیسی در ادامه مطلب ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* علی حاتمی و سینمای موزیکال در پست بعدی
* داستان تلخون از صمد بهرنگی به همراه نقد آن در پست بعدی
ادامه مطلب...
" پیش گویی وودی "

وودی آلن
برگردان: م. آزاد
سرانجام به اريستونيديس، يك كنتِ قرن شانزدهمیمیرسيم كه پيشگوييهايش حتا شكاكترين آدمها را مات و مبهوت میكند. نمونههاي با ارزش آن از اين قرارند:
«دو ملت به جنگ بر میخيزند، اما فقط يكيشان پيروز میشود.»
(صاحب نظران بر اين گماناند كه اين گفته احتمالاً به جنگ روس و ژاپن بين سال 1905-1904 اشاره دارد – يك پيشگويي حيرتانگيز، با توجه به اين كه اين پيشگويي در سال 1540 صورت گرفته!)
«مردي میدهد كلاهش را در استانبول به اندازهي سرش قالب بزنند و كلاهش خراب میشود.» (در سال 1860، ابوحميد، سلحشور عثماني، كلاهش را میفرستد تميز كنند، اما پر از لك و پيس به او بَرمیگردانند.)
«من مرد بزرگي را میبينم كه روزي براي بشر پوششي میدوزد كه روي شلوار میپوشد تا موقع آشپزي محافظ او باشد. اين پوشش«پيش دامان» يا«پيش دامن» ناميده میشود. (البته مقصود اريستونيدوس همان پيشبند است.)
«در فرانسه پيشوايي ظهور خواهد كرد بسيار كوتاه قد كه مصيبتي بزرگ به بار خواهد آورد.» (اين گفته يا به ناپلئون اشاره دارد، يا به مارسل لومه؛ كوتولهي قرن شانزدهمیكه باعث و باني توطئهي ماليدن سسِِ بئارني به ولتر شد.)
«در دنياي نو، جايي به اسم كاليفرنيا خواهد بود و مردي به نام جوزف كاتِن آن جا به شهرت خواهد رسيد.» (هيچ توضيحي لازم نيست.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلاس درس
غلامحسین ساعدی
همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفتهای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد. ...
ادامه داستان را در ادامه مطلب پیگیری بفرمایید
ادامه مطلب...

