تبليغاتX
خلوت گزیده

 

 

به قصد عزيمت به منزل پدر بزرگ راه افتادم ... راه را پيمودم و کم کم خاطرات گذشته به نظرم مانند صفحات متحرک گذشت ...از سر کوچه رد شدم و خواستار پياده شدن شدم ماشين روبه روي قهوه خانه قديمي ايستاد قهوه خانه اي به عمق تاريخ بود  از ديدن آن در پوست خود نميگنجيدم راه افتادم و ديدن پدربزرگ را لحظه به لحظه آرزومند ميگشتم وارد کوچه شدم ; زمان کودکي را که با دوستان خود در جوي آب بازي ميکرديم  به ياد آوردم.

جوي پس از اين همه سال کماکان جاري بود ولي ما نيز مانند جوي دوران کودکي  در زمان جاري شده بوديم و زمان ما را در خودش حل نموده بود ... يک لحظه ايستادم گويي که چيزي به خاطرم آمده باشد ... آري  , ياد اوستا شاطر نانوا افتاده  بودم _سال پيش  خبر فوتش را بهم دادند . چشمان خود را براي لحظاتي کوتاه بستم ... لبخندي بر گوشه لبانم جاري شد .راه خود را ادامه دادم ... خود را رو به روي درب منزل قديمي يافتم سر از پا نميشناختم با شوق زائد الوصفي کلون در را بلند کردم و بر در کوبيدم و حرارت برخورد آهن با درب چوبي را در قلب خود حس نمودم ...وارد حياط شدم , آرام سر خود را بلند نمودم و عمارت قديمي که دوران پر شور کودکي خود را که در آن سپري نموده بودم بيش از پيش جلوه گر ديدم .


همه چيز تغيير کرده بود ...


سکوت در منزل قديمي فراخوانده شده بود ...


کلاغان در آسمان عشق بازي ميکردند ...


بر روي درختان , هاله اي از چروک و گرد زيباي پيري را ميشد احساس نمود ... 


برگ ها در سطح حياط پراکنده شده بودند ...


.
.
.
.


چرخي در کودکي ام زدم و حوض بزرگ عمارت را يافتم ديگر نتوانستم روي پاهايم بايستم , پاهايم نميتوانست وزنم را روي دوش خود تحمل کند ... همانجا روي سنگي که گذر سال ها آنرا هم فرتوت کرده بود , نشستم ... سيگاری آتش زدم و چشمانم را به موازات با آن بستم ...
رفتم به زماني که از مدرسه تعطيل شدم و سراسيمه به خانه مي آمدم به محض ورود پدر بزرگ را ميدیدم که در ارسي خانه با عمق وجود در صندلي راحتي خود فرو رفته بود و دستي بر عصاي مرصع خود زده بود ...در کنار او نواي طنين افکن سه گاه در حال پخش بود ...

ـــــ من بيدل ساقي به نگاهي مستم

             تو به جامي ديگر چه پري از دستم  ــــــ

از دور او را که خيلي دوست داشتم , سلام دادم و مثل هميشه با گرمي مرا جواب داد . ننه جون را ديدم که چارقد سفيد رنگش را به سر کرده بود و در حال ريختن چاي بود نزديک او شدم و از پشت چارقدش را بوييدم و آرام در گوشش گفتم ... سلام او نيز لبخند ملايمي تحويلم داد....


.
.
.
.
.


به حال خود برگشتم و خود را وسط حياط يافتم ... آسمان را در غروب با خورشید همبستر دیدم چرخش روزگار پدربزرگ و ننه جون را با خود برده بود و من بودم و پهنه اي از خاطرات دوران ....

 


                                                  حسام
                                     ۱۹ اردي بهشت ۱۳۸۸ - طهران

 

 

 

نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388  توسط ح.ذ.خ  | 


Blog Skin